فال میگیروووم... آی فال میگیرووم... دستت بده فالت بگوم... اسمت بگو طالعت ببینوم... ![]()
این دفعه زدم تو خط رمالی
... فال میگیرم... طالع میبینم... مهره مار میدم... طلسم باطل میکنم... خلاصه هر کاری بگی میکنم... شما فقط لب تر کن
.... ( ببین تو این مدت چقدر چیز یاد گرفتم... این یکی از اون شوصد تا هنر که از هر انگشتم میباره
... )
بذار اول طالع این 15 روز آخر شهریورتو بگم بعد هر کاری داشتی خبرم کن یه سوته حللللله:![]()
فروردين: تو همین چند روزه امتحاني مي دهي که طبق پيش بيني (!) خوب از آب در نمي آيد. به احتمال %99.99 تا آخر ماه در حال گريه و زاري و آبغوره گرفتني در نتيجه وقت نداري کار ديگه اي انجام بدي....
وقتتان را پر مي كنيييييم !![]()
ارديبهشت: بلايي نازل خواهد شد: سوسکي در حمام.... نمره ي بد در امتحان.... تلپ شدن جمعيت فاميل در خانه تان.... پنچری اتومبیل بدون زاپاس
… اگر شانس با تو يار باشد فقط يکي از آن ها را مشاهده مي کني وگر نه… شماره ي اورژانس رو يه جا يادداشت كن.... 118 ![]()
خرداد: دشمني سعي در از بين بردن تو دارد..... کادويي به مناسبت بي مناسبتي مي گيري که ممکن است مثلا نارنجکي درون آن پنهان شده باشد يا مارمولک در جعبه وول بخورد
... تصميم مهم زندگيت را در اين هفته مي گيري... چيزي در ذهنت مي گويد: من ديگر هيچ كاري نمي كنم .....![]()
تير: فکري ذهنت را به خودش مشغول کرده..... سعي کن با اطرافياني مثل بغل دستي يا پشت سريت مشورت نکني تا صاف نيفتي تو يه چاله ي گنده که صد تا عاقل نتونن درت بيارن....![]()
مرداد: در این مدت وزن اضافي پيدا خواهي کرد... پيشنهاد بنده حقیر: دکتر.... ( اسمشو نمیگم تبلیغ نشه
)... در صورتيکه عکس اين قضيه صورت بگيرد و با کاهش وزن مواجه شوي باز هم پيشنهاد من : دکتر..... !!
شهريور: شدي توپي از اعتماد به نفس
.... اتاقت را مرتب کن... مهماني خواهي داشت.... کادو هاي خوبي مي گيري(خوش به حالت).... در کل هفته خوبي پيش رو داري.... تولدتم مبارک![]()
مهر: شب روز دوشنبه اين هفته فيلم ترسناکي مي بيني که تا دوشنبه شب بعدي تنت بلرزه...
( فيلم هاي دهه ي فجر و 8 سال دفاع مقدس، 300 سال تعريف دفاع مقدس موجود مي باشد )
آبان: آخر ماه بسيار خوبي است
... اولش دوست خوبي را مي بيني... وسطش فاميل باحالي را زيارت ميکني... آخرش هم یه معامله توپ میکنی... و اتفاق بسيار بسيار جالب ديگر هم...؟! (با 2000 تومان بيا دوستانه بهت بگم!
) زندگی خرج داره خو ![]()
آذر: سر قراري مي ري که در راه بچه اي بستني اش را به لباست مي مالد... بعد باران مي گيرد.... بعد هم دوستت سر قرار نمي آيد
. از اولش سر قرار نرو تا ضايع نشوي....![]()
دي: در مسابقه اي برنده خواهي شد و جايزه ي نفيسي خواهي گرفت (جوراب رنگ پا، گل سر، كيف پول با آرم انرژي هسته اي (حق مسلم ماست )....... منتظر خرابي کامپيوترت باش..... ويروسي (virus) در کمين توست...پوف ![]()
بهمن: حتما به پاساژهاي مختلف شهر يه سري بزن... وسيله اي پشت ويترين... جلوي در مغازه... وسط پاساژ جنب آن يكي چيز و... در انتظار توست که برايت شانس مي آورد
... سر قيمت هم چانه نزن... تورم قيمت که مي گن همينه ديگه...(اين حرف سياسي نبودها
)
اسفند: صبح ها زودتر بيدار شو تا دير نرسي خوبه از جلوي در ورودي تا رسيدن به صندلي مربوطه (!) همه با ربط و بي ربط بهت گير بدن...!؟ ![]()
عکسهايي که دنيا را تکان داد ـ قسمت دوم
بهترين عکسهاي خبري نيم قرن گذشته
فوريه 1981: مادريد اسپانيا. پليس نظامي پارلمان اسپانيا را تصرف کرده است. عکاس از بيم توقيف عکسها ، نگاتيوها را در کفشش قرار داد.
.jpg)
سپتامبر 1982 ، بيروت لبنان: کشتار فلسطينيهاي اردوگاه آوارگان به وسيله فالانژهاي مسيحي. در حالي که سربازان اسرائيلي مشغول تعريف کردن لطيفه براي هم بودند. عکاس اين عکس براي ساعتها از جسدهاي سوخته عکس ميگرفت.
.jpg)
اکتبر 1983 ، شرق ترکيه: بعد از يک زلزله ، زني جسد 5 فرزندش را پيدا کرده است.
.jpg)
سپتامبر 1986 ، سانفرانسيسکو آمريکا: ضايعات پوستي يک مبتلا به ايدز. اين ضايعات پوستي نشان دهنده کاپوسي سارکوما هستند. در شرايطي که مجلات چندان تمايل نداشتند به اپيدمي ايدز بپردازند ، عکاس اين عکس با انتشار اين عکس، بار ديگر باعث مطرح شدن نام اين بيماري در جامعه شد.
.jpg)
بقیه اش اینجاست:
ادامه مطلب
سلام
... من اومددددددددددم
دلم واسه وبلاگ و وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی و بر و بچس گل وبلاگی و خلاصه هر چی مربوط به وبلاگ میشه اساسی تنگیده بود....![]()
![]()
راستش جریان من از غیبتهای صغری و کبری و اینا به رد شده... مساله یه جورایی خیلی حاده.... ![]()
![]()
واسه این که زیادی وارد مبحث عروسک کوکی نشیم و بیشتر از این عروسک بیچاره رو شرمنده نکنیم بدون فوت وقت میریم سر بحث اصلی.... عروسک کوکی آبدیت میشود.........![]()
![]()
(
یهو یکی چشمم میزنه
)
واسه شروع دوباره یه سری عکس که در "نیم قرن گذشته دنیا را تکان داده" انتخاب کردم... شاید تکراری باشه و تو وبلاگهای دیگه اونا را دیده باشید اما به نظر من که خیلی جالبه و به دوباره دیدنشون می ارزه...![]()
عکسهايي که دنيا را تکان داد ـ قسمت اول
بهترين عکسهاي خبري نيم قرن گذشته
World Press Photo يک سازمان مستقل و غيرانتفاعي است که دفترش در آمستردام هلند قرار دارد و از سال 1955، هر ساله بهترين عکسهاي خبري را انتخاب ميکند. هدف اين تشکيلات از اين کار ترغيب کردن رعايت استانداردهاي حرفهاي در زمينه فتو ژورناليسم و تشويق مبادله آزاد و بدون محدوديت اطلاعات است. در واقع World Press Photo بزرگترين و با اعتبارترين رقابت عکس خبري را در سطح جهان اداره ميکند. در اينجا به معرفي بهترين عکسهاي خبري نيم قرن اخير که از سوي اين سازمان انتخاب شده است، ميپردازيم.
مرور اين عکسها، متأسفانه چهره زشت و آميخته با فقر و جهل و غرور و تعصب دنيا را پديدار ميکند.
آگوست 1955 ، دانمارک: يک شرکتکننده در مسابقه موتورسواري ، افتاده است.

1956 ، آلمان غربي: يک سرباز آلماني بعد از طي دوره اسارت در روسيه به ميهنش بازگشته و با دختر 12 سالهاش که از يک سالگي او را نديده ، ملاقات ميکند.
.jpg)
1957 ، شارلوت ، کاروليناي شمالي: دروتي کانتس ، يکي از نخستين دانشآموزان سياهپوستي است که توانسته وارد دبيرستانهايي شود که پيش از آن صرفا سفيدپوستان را پذيرش ميکرد. عکسالعملهاي سفيدپوستان باعث شد که والدين دروتي تنها بعد از 4 روز وي را از دبيرستان خارج کنند.
.jpg)
1958 ، پراگ ، چکاسلواکي: مسابقه فوتبال بين پراگ و براتيسلاوا
.jpg)
اکتبر 1960 ، توکيو ، ژاپن: يک دانشجوي جناح راست ، رهبر سوسياليستها Inejiro Asanuma را ترور ميکند.
.jpg)
بقیه اش یادتون نره:
ادامه مطلب
سلام...![]()
بعد از یه غیبت صغری اومدم... راستش وقتش نبود... شایدم حسش نبود... نمیدونم...
اما مهم اینکه الان اینجام
... از تمام دوستای گلی که تو این مدت اومدن و نیامدن هم یه جورایی ممنون... ![]()
کلا بیخیال همه این چیزا
..... دختر قصه ما که یادتونه... همونی که تو چند پست قبلی قصه اش شروع شد..... حالا ادامه داستان...![]()
دختر قصه ما چند وقتی بود که فکرش مشغول بود
... قهرمان قصه ما که تا حالا یه سیب زمینی به معنای واقعی کلمه بود کم کم داشت احساس پیدا میکرد...
یه حس تازه پیدا کرده بود... حسی که قبلا هیچ وقت تجربه نکرده بود... این حس بدجوری واسش تازگی داشت.... البته اینم بگم که واسه اون کنار اومدن با این حس جدید همچین راحتم نبودا.... کلی با خودش درگیر شد اما مهم این بود که حسِ بلاخره تونست خودشو تو دل دختر قصه ما جا کنه
.... حالا دیگه یه سری واژه ها که تا قبل از این واسش خیلی سنگین بودن و هر کاری میکرد نمیتونست هضمشون کنه کم کم براش رنگ و بو پیدا میکرد..... الان دیگه غیر از خودش به یه نفر دیگه هم فکر میکرد..............
معمولا همه مردم عزیز کشورمان در موقع تحویل سال نو برای همه مومنین و مومنات، مسلمین و مسلمات و ... دعا میکنند...
حالا شما تصور کنید که در موقع تحویل سال نو، خداوند تبارک و تعالی چنان دل پاک و چشم بینایی به ما عطا فرمود که توانستیم دعاهای مسئولین دلسوز و محترم blogfa را از دل ایشان بخوانیم
...
مدیر blogfa:
همانطور که طبیب بی مروت خلق را رنجور بخواهد... سلطان، ما ملت مظلوم وبلاگ نویس را بی مخ و همچنان بیکار خواهد تا سالهای بیشتری در خدمت این ملت باشد....![]()
مسئول فیلترینگ blogfa:
بارالها رونق این بخش را از ما مگیر... بارالها رونق اینجا به یاغیگری این جماعت پریشان حال وابسته است.... روح یاغیگری را از ایشان مگیر...![]()
مسئول قسمت تبلیغات:
خدایا تو خود دانی که ذره ای از پول این جماعت مفلس به جیب ما نرود... بارالها تو خود شاهدی که من هیچ دخالتی در افزایش هزینه تلیغات ندارم... خدایا من دست پیش نمیگیرم که پس نیفتم: من پاک پاکم، از محاسبه هم بی باکم.....![]()
مسئول روابط عمومی:
خدایا هیچ گاه لذت سردواندن این بلاگ نویسان بی زبان را از من حقیر نگیر... خدایا نگذار که قانونی برای مسائل مختلف تصویب شود تا نان ما آجر گردد.... ![]()
مسئول اخبار blogfa:
خدایا مرا از نعمت پر گویی و خالی بندی برای این عزیزان علاف محروم نگردان... پروردگارا موجبات گشادگی هر چه بیشتر رزق و روزی مرا فراهم گردان.... ![]()
ما جماعت وبلاگ نویس هم حتما در لحظات تحویل سال دل به معبود سپرده و دعا میکنیم:
یارب دعای خسته دلان مستجاب کن.... ![]()
ای قادر متعال در این سال به مردان عقل و کمال ... به زنان حسن و جمال.. به دانشجویان دانشگاه آزاد پول و عزت... به فارغ التحصیلان کار عطا بفرما... ![]()
حق وبلاگ نویس مظلوم را ادا کن... صدای این جماعت را رسا کن... گوش ملت را شنوا کن... ![]()
تمام عاشقان دست از جان شسته ای که گوشه عزلت گرفته و به وبلاگ نویسی روی آورده اند را عاقل و به راه راست هدایت کن... ![]()
تمام تنها ماندگان را از تنهایی بدر آر.............. ![]()
آمین یا رب العالمین...
با عجله خود را به خیابان رساندم... خسته و نالان... حدود 20 دقیقه به ساعت 7 باقی بود... چه دقایق کشنده ای... اگر تا قبل از ساعت 7 نمی آمد برایم ایجاد مخمصه و ناراحتی میکرد.. منتظر و حیران به انتهای خیابان زل زده بودم و عشق جاودانه ام را در سنگفرش خیابان می جستم...
روزهای قبل وقتی با گامهای سنگین و نگاه دلهره آورش از کنارم میگذشت همه وجودم سراپا چشم میشد... ولی وقتی بدون توجه مرا ترک می کرد مثل این بود که سیخ داغی را از کوره بیرون آورده و در قلبم فرو میکنند.. 7 8 دقیقه دیگر هم گذشت و از فرشته نجاتم خبری نشد... گذشت لحظات به سینه ملتهبم خنجر میزد و دوانه وار مرا به سوی او میکشاند... پرستوی نگاه در انتهای جاده پرواز میکرد... و مثل فمری جفت گم کرده ای به دوردست آسمانها در پی گمشده اش بود...
چند دقیقه دیگر نیز گذشت و انتظار بی نتیجه بود... اثری از عشق ابدیم نمی یافتم... هر وقت عابری از جلویم میگذشت و حال زار مرا میدید، بی اختیار متاسف میشد و شاید زیر لب میگفت: " بر پدر عشق لعنت"
بیش از 3 4 دقیقه به ساعت 7 باقی نبود... و کم کم امیدم داشت قطع میشد..
ثانیه ها همچون پتک بر سرم ضربه میزدند و از دلدار خبری نبود.... دستمالی که در دستم بود از زمانی که به خیابان رسیدم تا کنون هزار تکه شده بود... به سنگفرش خیابان زل زدم... عقربکهای ساعت، نمایانگر عدد 7 بود... دیگر قطع امید کردم و مغموم و افسرده نفس سردی کشیدم... با حدت هر چه تمامتر آخرین تکه های دستمال را ریز ریز کردم... مثل اینکه میخواستم تلافی بی وفایی یار را در دل او خالی کنم...
در وادی ابهام و استیصال ناگهان چلچله امیدی در آسمان تیره دلم به پرواز درآمد و خورشیدی درخشید.. منگ و مات به سنگفرش خیابان خیره شدم... مثل اینکه از زیر بار سنگینی شانه خالی کرده بودم... آه... خودش بود.... عشق جاودانه ام.... بینهایت شاد شدم و پرنده روحم مانند مرغک از قفس گریخته ای به سویش به پرواز در آمد و با تمام وجود او را به سوی خود میکشید... چند ثانیه دیگر گذشت و او نزدیکتر شد... لحظه ای کوتاه در بین راه مکث کرد و همین عامل موجب شد مجددا افکار مغشوش به ذهنم راه یابد...
نه.... نه اشتباه نمیکردم... خودش بود... محبوب عزیزم.. بعد از 20 دقیقه معطلی با همان وقار و متانتی که خاص خودش بود پیدایش شد.... که با خط درشت در تابلوی نئون بالای شیشه اش نوشته بود ... "تاکسی" ... بلاخره یک تاکسی خالی پیدا شد... ولی افسوس کوچکترین توجهی به عاشق خسته اش نکرد.... با سرعت زیاد بدون توجه به ایست من از جلویم رد شد....و مرا گذاشت با یک عالم انتظار و اشتیاق!!!!!!
ممنون از دوستان خوبم از نشریه گل گاو زبون که این مطلب و برام فرستادند...![]()
![]()
![]()

